یکشنبه بعد از کلاسم اومد شهر یک ساعتی که وقت داشتم تا اینکه برم پشتیبانی واسه لپ تاپم.راستش دلم خیلی گرفته بود.یه لحضه حس کردم باید جایی برم ولی نمی دونستم اونجا کجاست؟بله این حسم یه نیاز بود.حالتی که بهم دست داد چشم های معصومانه بچه هایی بود که دوستشون دارم و یه مدت بود بهشون سر نزده بودم.راه موسسه توان بخشی نیلو فرهای آبی پیش گرفتم.وقتی رسیدم بچه ها داشتن فیلم می دیدن.حواسم به واکنش بچه ها بود غرق دیدن بودن وارد که شدم با لبخندی که نشان دهنده این بود که منتظرت بودیم ازم استقبال کردن تو این لحظه حس کردم که بوی منو میشناسن رفتم تک تکشون رو بغل کردم و بوسیدم.نشستم روی یکی از تخت ها کنارشون موبایلمو در اوردم یه آهنگ گذاشتم با هم شروع کردیم به دست زدن.دست زدنی که ریتم خاصی نداشت خدا جون ممنونتم که این راه را نشونم دادی که زیبا ترین ریتم هستی را بشنوم اونم با دست های معصومانه بچه ها بعدش بلند شدم با بچه شروع کردم به رقصیدن.بچه ها با خنده هاشون میگفتن نوید چرا دیر بهمون سر میزنی؟یکم هم واسه ما وقت بذار.لحظه خدافظی رسید با همشون رو بوسی کردم و با انکه دلم میخواست خودمو خالی کنم ولی بازم تحمل کردم اومدم بیرون رو به آسمون کردم گفتم بهشت چشمان این بچه هاست و راهی شدم و از فردا تا 3 روز تو جا افتادم ولی یه پرستار داشتم که دردام با وجودش کمتر میشد.چیزی ندارم تقدیمت کنم ولی کوتاه ترین جمله را تقدیمت میکنم......نفسم دوستت دارم......
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 23:37 توسط خیالم
|
امروز دیر بیدار شدم چون شب تا صبح مشغول درسام بودم.ساعت 6:45بود که رفتم تو جام بالشتمو بقل کردم و خوابیدم.ساعت 11:30 بود بدار شدم.مهدیس بهم زنگ زد صداش تغییر کرده بود ازش پرسیدم چرا صدات گرفته گفتش سرما خوردم منم بهش گفتم چرا مواضب نیستی مگه تو تازه عمل بینی نداشتی؟چرا مراقب سلامتیت نیستی؟خلاصه ازش خواستم مواضب نفسم باش وگر نه کلامون تو هم میره.خدافظی کرد و به خدا سپردمش.ساعت 12:30بود که خونه را به مقصد نمایندگی لپ تاپم ترک کردم ولی قبل رفتنم مامان دعوام کرد گفتش من واسه کی غذا درست میکنم؟نگاه کن ببین معدت به شکمت چسبیده.لپ تاپ دوستمو دادم به نمایندگی که رو به راهش کنن.از اونجا راهی شدم به دانشگاه تو اتوبوس بودم که با موبایل onشدم تا رسیدن به دانشگاه با مهدیس چت کردم تا اینکه به دانشگاه رسیدم.با مهدیس خداحافظی کردم و رفتم سر کلاسم.استاد اومد سر کلاس و مبحث جدیدی را شروع کرد.دستم درد گرفت از بس نوشتم.استاد سوالی داد و وقت داد که حل کنیم.10 دقیقه گذشته و هنوز کسی حل نکرده بود من شروع کردم به نوشتن البته حواسم بود که دخترای کلاس چیکار میکنن استاد گفت کی حل کرده.هر کی یه چیزی میگفت استاد رو به بچه ها گفت سعی کنید با دلیل جواب بدید.یکی از دخترای کلاسمون بلند شد و گفت من میخوام بیام پای تخته حلش کنم و استاد هم گفت بفرمایید.اومد و شروع کرد به نوشتن من بعد دو خط فرمول نویسی مطمئن بودم که اشتباه داره میره گفتم خانم x اشتباه دارین حل میکنید سکوت کلاس شکست و دخترای کلاس چپ چپ نگاهم می کردن پسرا هم توش مونده که چطور جرات کردم بگم اشتباه حل میکنه در حالی که استاد چیزی نگفته.دختره بهم گفت اگه میتونی خودت بیا حلش کن.منم همراه باکمی تامل گفتم نمیگم من درست حل میکنم ولی میدونم روند حل خرابه حالا شما هم کمکم کنید که بتونیم با هم به نتیجه برسیم.شروع کردیم به حل مسئله.تا اینکه جواب داد در پایان منم از ایشون واسه حل مسئله تشکر کردم جلو همه بچه ها و استاد هم به هر دومون نیم نمره پاداش داد.
آخر کلاس هم واسه برخورد تندش تو کلاس ازم عذر خواهی کرد
.راستی واسه هفته آینده تاریخ میان ترم را مشخص کرد و کلاس به پایان رسید و برگشتم
پشتیبانی و لپ تاپ خودمم یه دستی به سر و روش کشیدم و با احترام برگشتیم خونه و شام هم خوردم و دیوارمو خط خطی کردم
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 0:4 توسط خیالم
|
سلام.الان چند وقت هست که تصمیم دارم که یه دیوار بسازم و همه خاطرات خوب و بدم را به ثبت برسونم که در آینده دور و نزدیک ببینم سرنوشت برایم چه خواهد نوشت.به هر تقدیر تسلیم امر حضرت دوستم همان دوستی که قبل از آمدنم پیوند دوستی را خوانده بود.دیوارم را به نامش مزین میکنم که اگر زینتی بر انگشتر این دنیاست سببش را از مسبب این انگشتر به عاریت گرفته.همان دوستی که هر گاه فراموشش کردم بی دعوت به من پیوست.گر مرا هست به یمن وجود اوست.هر چند باید پیشتر از این می نوشتم ولی لذتش به این است که نیاز نوشتن شوق نوشتن را در من ایجاز کرد.نوشتنی که آمیخته با احساسات درونی و بیرونی من است.عواطفی که باید برایم ثبت شوند و به یادگار در البوم زندگانیم چاپ شود.از مسبب ای تصمیم متشکرم.امروز دفتری را گشودم که در پیشانیش نام مبارک حضرت دوست الله نقش بسته بود. بی اراده میبوسمش . دفترم آغاز شد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 22:17 توسط خیالم
|